آوای نازمآوای نازم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره
آنا ی نازمآنا ی نازم، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

هدیه ناب خدا

بدون عنوان

خدا این استرس لعنتی رو از من دووووووووووووووورررر کن سلام نی نی نازم مامانت الان این شکلیه . آخه همین الان از مطب دکتر اومدم خونه . دکتر مهربونی بود و وقت میذاشت واسه مریضاش . منم همه چی رو واسش توضیح دادم و گفت که دکترت چیزی از قلم ننداخته همه چی رو خوب طی کرده الان هم که دارم مینویسم همسایه بالایی داره سنتور میزنه اونم غمناک بیشتر دلم میخواد گریه کنم آخه خیلی هم خوب میزنه .. [ سه شنبه 9 آبان 1391 ] [ 20:42 ]   میدونی چیه مامانی مامانت یه مشکل دیگه هم که داره و تاحالا نگفته بود اینه که پرولاکتینم بالاست . پرولاکتین غدد شیردهی هست و از س ین ه هام ترشح شیر دارم . این از دوران مجردی بوده و من درمانش نکردم یعنی خوب به مامانم...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

دلتنگی مامانیت .. سلام عشقم سلام فرشته ی من سلام نفسم زندگی من . خوبی مادر ؟ چیکار میکنی عزیزم ؟ اون بالا همه چی روبراهه ؟ دوستات خوبن ؟ قربونت برم عزیز دلم . مامانی کی میای آخه تا برات ضعف کنم و به خاطر داشتنت خدا رو هزار هزار هزار برابر بیشتر شکرگذار باشم ؟؟؟ هان ؟ آخه من که دیگه ازم چیزی نمیمونه تا تو بیای ! من که دیگه پوسیده شدم تا بیای ! آه ه ه ه ه ه . ای خدااا . مامانی خیلی دلم گرفته دوباره اون فاز غم و افسردگی اومده سراغم و همش به بابایی گیر میدم و آخرش هم دعوامون میشه وبازم من میرم از دلش درمیارم و دوباره . دست خودم نیست مامان خیلی داغونم و نمیتونم با بابایی هم راحت حرف بزنم در این مورد و بابایی هم یکم مریضه و حال نداره و به من...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

یه شب به یاد موندنی دیگه سلامممممممممممممممممم خوشگلم عشقمممممممممممممممممممممم مامانی دیشب بابایی پیشنهاد داد که بریم بیرون قبلش چون کاری داشتیم زنگ زدیم غذا آوردن خونه خوردیم . طبق معمول غذای مورد علاقه ی من کباااااااااااااب همین الانم دهنم آب افتاد انقدر که من شکمو تشریف دارم و کباب دوست میدارم .من اولش دوست نداشتم که بریم بعد که دیدم بابایی دوست داره دیگه چیزی نگفتم رفتیم و من پیشنهاد دادم بریم آبشار تهران خیلی دوست دارم اونجارو اون بالا که میرم خیلی بهم آرامش میده و کلی لذت میبرم . برخلاف همیشه که بابایی دوست داره دسته جمعی بریم گردش اینبار 2تایی رفتیم و من هم بساط چایی هم برداشتم و رفتیم بالا و یه جای دنج روی یه سنگ بزرگ کنار یکی...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

موی سفیـــــــــد سلام گلم سلام عشقم آرزوی من مامانی ببین با نیومدنت داری با من چیکار میکنی ؟ امروز یعنی همین چند دقیقه پیش جلوی آینه که بودم یه دفه وسط موهام یه موی سفید خورد به چشم اولش فکر کردم که اشتباه دیدم و نور خورده به موهای رنگیم و سفید به نظر اومده . بعد که بیشتر دقت کردم و گشتم دیدم که نه درسته یه موی سفیــــــــــــــــــــــد .. وااااااااااااااااااای خدای من . موی سفید ؟ مگه من چند سالمه و اگر به بابام کشیده باشم که اصلا نباید موهام سفید بشه . ولی یهو یاد این افتادم که یه بار که رفته بودم دکتر یه مریضه داشت به دکتر میگفت که چند وقتیه که موهای همسرم خیلی داره زیاد سفید میشه و سنی هم نداره و دکتر گفت که استرس داره و خانومه...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

روزای بلا تکلیفی من سهلام خوبی عزیزم ؟ خوشی ؟ خداروشکر ولی مامانی زیاد خوب نیست . دلیلش هم خیلی چیزاست که نمیگم . از دیروز بگم که خیلی حوصلمون سر رفته بود و دلمون گرفته بود و زنگ زدیم با دوستامون رفتیم بیرون گفتیم بریم تاتر که زنگ زدیم پر شده بود و رفتیم درکه و خوب اونا هم دلشون گرفته بود مثل ما . من که خیلی گشنه بودم زودی شام خوردیم و بعدشم چایی قلیون که خوب من قلیون نکشیدم آخه فشارم پایین بود و سرم هم گیج میرفت همینجوری . آره چند روزه نمیدونم چرا سرم گیج میره . حتی چند روز پیش که تو آشپزخونه بودم اومدم بشینم زمین جلوی کابینت یه دفه از پشت افتادم . دوستم دیشب میگه نکنه حامله ای گفتم نمیدونم والا باید صبر کنم تا بفهمم . هوا یکم س...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

مادرم سلام مادری ، شبت بخیر عزیز دلم ، حتما الان داری خوابهای خوب خوب میبینی گلم ، آروم بخواب نفسم که عاشقتم ... امشب آخرین قرص کلومیفن رو خوردم تا ببینیم خدا چی میخواد برامون ، ایشالله که این ماه بیای و خوشحالترینم کنی . برگه هایی که یه موقعی چیزی نوشته بودم توشون تو کشوی میز بود و یکیشو برداشتم که بذارم لای دعایی که داشتم میخوندم تا صفحش گم نشه که اینو نوشته بودم ... در آسمان آبی دلم جایی برای ابرها نیست مادرم ! دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست دلم گرفت وقتی دیدمش ، کاش میتونستم به مامانم بگم برام دعا کنه ، میدونم که همینجوری کلی برام دعا میکنه ولی یه جور دیگه مخصوص ، از اون دعاهایی که مادرا میکنن و ردخور نداره پیش ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

همش ناله سلام گلم . مامانی این چند روز چند بار اومدم برات بنویسم ولی نتونستم ،هی نوشتم و پاک کردم . خودمم دوست ندارم انقدر همش از بی حوصلگی هام و از احساسات بدم و اضطراب و استرس هام میگم و همش در حال ناله کردنم . ولی چه میشه کرد یعنی نمیشه و نمیتونم تا موقعی که نیای همین بساط دل من و وبلاگ تو هست . خیلی حالم بده . بابایی هم ناراحتم کرده دیگه بدتر ،دلم کم مونده دیگه پاره پاره بشه یعنی احساس دلمه ها . میمونم خونه یه جور دلم میگیره میرم بیرون بدتر دلم میگیره انقدر این چند وقته هی دوستای دوران مدرسه ام و همسن و سالای خودم رو دیدم که همشون بچه دارن خخخخخخخخخخخخخخیلی دلم میگیره . انقدر حالم بده که با کوچکترین حرکتی گریم میگیره . البت...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

............................ سلام مامانی عزیزم . مامانی دیگه نمیخوام هیچ تلاشی برای اومدنت بکنم . دیگه فولیک اسید نمیخورم دیگه اون قرصای داستینکس و قرص تحریک تخمک گذاری رو نمیخورم و هیـــــــــــــچ تلاش دیگه ای هم نمیکنم این ماه میخوام اصلا بهت فکر نکنم البته اگه بتونم و با خیال راحت مثل گذشته زندگیمو بکنم . دیگه واقعــــــــــــــا خسته شدم . انگار هر چی من بیشتر میام طرفت تو از من دورتر میشی . امشب هم که بابایی اومد خودش فهمید از حال و روزم که چی شده و دیگه چیزی نگفت . البته خیلی سعی کردم که به روی خودم نیارم و عادی باشم با همه ی دردی که داشتم ولی فهمـــــــــــــــــید . با این طرز فکر که اگه خدا بخواد خودش میده نمیخوام داروهام رو ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

  آدم های ساده ... ساده هم عاشق میشوند ... ساده صبوری می کنند ... ساده عشق میورزند ... اما سخــــت دل میکنند ... آن وقت که دل میکنند ... جان میدهند ... !!! [ دوشنبه 27 آذر 1391 ] [ 1:47 ]
4 خرداد 1392

بدون عنوان

نی نی ناز من سلام مامانی الهی قربونت برم که انقده ناز بودی . آره دیدمت گلم البته تو خواب . وااااااااااااای شما 2 تا داداشی خووووووووووووووشگل بودین . صبح بود داشتم خوابتون رو میدیدم . 2 تا پسر ناز که نمیدونم چرا بعد به دنیا اومدنتون رفته بودم با مامانم و داداشم برات داشتیم کمد میخریدیم که با صدای زنگ گوشی که بابایی میخواست بره سرکار بیدار شدم انقدر ذوق زده بودم که تو حالت خواب آلود با خودم میگفتم برم همین الان تو وبلاگت بنویسم تا نکنه یادم بره که خوابم برده بود . ولی وقتی دوباره خوابیدم اینبار یه نی نی ناز دیگه رو دیدم که خیلی کوچولو تر بود و انگار بازم پسر بود که وقتی گرفته بودم تو دستم سرت اندازه ی کف دستم بود داشتم لباس تنت میکردم که ...
4 خرداد 1392