بدون عنوان
سلام مامانی عزیزم .
مامانی دیگه نمیخوام هیچ تلاشی برای اومدنت بکنم . دیگه فولیک اسید نمیخورم دیگه اون قرصای داستینکس و قرص تحریک تخمک گذاری رو نمیخورم و هیـــــــــــــچ تلاش دیگه ای هم نمیکنم این ماه میخوام اصلا بهت فکر نکنم البته اگه بتونم و با خیال راحت مثل گذشته زندگیمو بکنم . دیگه واقعــــــــــــــا خسته شدم . انگار هر چی من بیشتر میام طرفت تو از من دورتر میشی . امشب هم که بابایی اومد خودش فهمید از حال و روزم که چی شده و دیگه چیزی نگفت . البته خیلی سعی کردم که به روی خودم نیارم و عادی باشم با همه ی دردی که داشتم ولی فهمـــــــــــــــــید . با این طرز فکر که اگه خدا بخواد خودش میده نمیخوام داروهام رو بخورم و دکتر برم حداقل این ماه . اگه این کار رو میکنم به خاطر اینه که با نهایت وجودم میخوامت . نمیدونم بازهم من میتونم همون خانوم خوشحال و شاد و سرزنده باشم آیا ؟ واقعا میشه ؟ باز هم مثل قبل باشم بی دغدغه و فکر و خیال و ذهنی آسوده لذت ببرم از زندگیم از کنار همسرم بودن از اینکه کارایی رو که علاقه داشتم و عاشقشون بودم انجام بدم مثل ورزش کردن و خیلی چیزای دیگه .. گریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه . واقعا به معنای واقعی تمام تمام تمام تمام فکر و ذهن و زندگیم رو اشغال کرده و سرسوزنی باقی نذاشته برام . نمیدونم واقعا باید چیکار کنم . فقط از خدا میخوام بهم آرامش بده . کاش میشد این فکر هارو از سرم ریخت بیرون . کاش میشد این تیکه از زندگیم رو پاک میکردم . کاش هیچ موقع بچه نمیخواستم . گریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه . کاش من یه زن نبودم اصلا . کاش کاش کاش کاش کاااااااااااااااااااااااااااااااااش ....


بدون عنوان
