آوای نازمآوای نازم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره
آنا ی نازمآنا ی نازم، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

هدیه ناب خدا

بدون عنوان

یاد تو .. مامانی وقتی یادت میوفتم داغون میشم و اعصابم بهم میریزه و بیچاره بابایی رو هم میرنجونمش از خودم . چیکار کنم خدا ؟ مامانی بیا دیگه . بیا تا زندگیمون سروسامون بگیره . الان هم بابایی باهام قهر کرده . یعنی دلشو شکوندم خوب چیکار کنم دست خودم نیست . حالا با این وضع داریم میریم مهمونی . البته الان میرم از دلش در میارم . به امید اومدنت عزیزم . بوس بوس بوس .. [ پنجشنبه 13 مهر 1391 ] [ 19:16 ] ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

تصحیح درخواستم از خدا چند روز پیش که رفته بودم پیاده روی با خانومی که از آشناها بود صحبت میکردیم و داشت میگفت که آره خونه ی قبلیمون رو با زور از خدا خواستیم و چقدررررررررررررر هم سختی کشیدیم براش و چقدر هم ضرر کردیم ولی این خونه جدید رو نه انقدر هم برامون خوب بود که نگو همینجور که صحبت میکرد من یاد خودم افتادم که من چقدر دارم به خدا التماس میکنم برای اومدنت و داشتنت و واااااااااااای خدای من نهههههههههههههههههه من اصلا اینجوری یعنی با زور ازت بچه نمیخوام . هر موقع که خودت صلاح میدونی همون موقع . امروز صبح یعنی دم اذان صبح روز جمعه بیدار شدم دیگه خوابم نبرد و همه جور فکر میومد تو سرم و بیشتر از همه هم همین فکر و کلی دعا کردم و از خدا خو...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

آسمون دلم ابریِ امروز از صبح که بیدار شدم اصلا حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم و قیافم همش ناله ست و آویزون . بابایی هم که بعد کارش رفته بود دانشگاه و دیر اومد خونه و شام خوردیم و اومدیم که یکم صحبت کنیم که نزدیک بود که بحثمون بشه آخه بابایی خسته بود و من بیحوصله خوب دیگه بهتر از این نمیشه که دیگه دوتاییمون هم فهمیدیم اوضاع از چه قراره دیگه ادامه ندادیم و من اومدم تو اتاق سر مجله خوندن و نت و بابایی هم که داشت خوابش میبرد رفت رو تخت خوابید و منم که اینجام . پیاده روی و ورزش هم حالم رو خوب نکرد . هرماه این مجله ی نی نی+ رو میخونم که کلا درباره ی بارداری چه قبلش و چه بعدش . همیشه قسمتی که خواننده ها از تجربه ای که داشتن و گفتن میخونم گری...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

دلتنگی بابایی سلام عزیز دلم مامانی این ماه که نیومدی راحتتر کنار اومدم برخلاف ماههای قبل . به امید اینکه زودی بیای پیشمون عزیزم . مامانی نمیدونی که چقدر به فکرتم و هر لحظه به تو فکر میکنم . توی خونه هر لحظه . بیرون تو خیابون تو اتوبوس تو مغازه مهمونی ها هر جا و هر ثانیه به فکرتم . بابایی که خیلی دلش برات تنگه . باباییی که اصلا بروز نمیداد میگه که دیگه واقعا دلم میخواد که بچه داشته باشم و واقعا اینو دارم حس میکنم و هر لحظه به فکرشم اینارو خود خودش گفتا باورت میشه بابایی ؟ الهی من بمیرمممممممممممممممممممم نبینم این لحظه ها رو عزیزم . خدایا خدای عزیزم خدای مهربونم همه ی اونایی که بچه میخوان بهشون یه بچه ی سالم و صالح عطا کن من هم ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

خدایا   من دلم نـــــــــــــــــــــــــــــــــی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی میخواد خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا فریاد بی صدای دلم رو میشنوی خداااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  سنگینی دلم رو حس میکنی خدااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟ صدای شکستن قلبم رو میشنوی خدااا ؟؟؟   [ يکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 0:44 ]
4 خرداد 1392

بدون عنوان

پاییــــــــــــــــز زیبای من جگر گوشه ام نفسم زندگیم   امروز اولین روز آبان ماه هستش . من عاششششق پاییزم و مخصوصا آبان ماه . پاییز رو به خاطر رنگ هایی که خداجون برای طبیعتش انتخاب کرده و مخصوصا مخصوصا باروووووووووووووونش که دیوووووووووونشم . وقتی صدای بارون که میاد دیوونه میشم انقدر که دوسش دارم . وقتی که بارون میباره دلم میخواد فقط و فقط از اول تا آخرش بشینم و تماشاش کنم و به صداش گوش کنم و بوش کنم و هی نفس عمیـــــــــق بکشم و لذذذذذذذذذذذت ببرم . موقعی که بارون میباره احساس میکنم به خدا نزدیکترم و خدا داره فقط و فقط به من گوش میکنه و منم همش در حال زمزمه کردن دعاهام هستم . وااااااااااااااایی دلم بارون خواست . [ دوشنبه...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

قربونت برم خداجون که صدامو شنیدی سلام گلم عزیز دل مامان فدات بشم که دارم بهت نزدیک میشم . امروز رفتم آزمایشگاه پذیرش شدم و قرار شد که ساعت 12 ازم خون بگیرن از اونجایی که ساعت 9 بیدار شده بودم باید 3 ساعت میگذشت . بعدش گفتم تا ساعت 12 برم عکسم رو بندازم فکر میکردم مثل همون عکسای رادیولوژیی که از دست و پا میندازن هست دیگه و رفتم خانم دکتر گفتن که باید مثانت پر باشه و یه چیز شیرین بخوری منم گفتم که آخه واسه آزمایشم نباید چیزی بخورم . دکتر هم گفت این عکسو باید 2 روز بعد تموم شدن پری انجام بدی بذاری برای روز سوم رحمت سفت میشه و اذیت میشی . منم رفتم آزمایشم رو انداختم برای فردا و اومدم برای عکس و کلی آب خوردم و قدم زدم و بعدش رفتم سونو شدم...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

عیدتون مبارک دوستای عزیزم   عید شما هم مبارک مامانی . مامانی دیشب اسم کهرُبا به ذهنم اومد و خیلی خوشم اومد . نظرت چیه تو هم دوسش داری ؟ مامانی این روزا خیلی حس خوبی دارم و خوشحالم . امیدوارم همه چی خوب پیش بره و زودی بیای پیشمون .به امید اومدنت عزیز دلممممممممممم .بوس بوس بوووووووووس ...   [ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 13:57 ] ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

یه شب به یاد موندنی سلام نی نی نازم عشقم عسلم مامانی بدو بیا که جات خیلی خالیه کنارمون ... مامانی دیروز به من و بابایی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت . اول اینکه در کنار بابایی بودن خودش دنیاییه برام . بعد هم دیروز بعدازظهر با بابایی رفتیم بلیط تاتر گرفتیم تاتر طنز ساعت 9 شروع میشد تا شروع بشه هم رفتیم یه گشتی زدیم و هوا هم که عالیییییییییییی بود عالی تو راه که میرفتیم خیلی بارون شدید بود ولی وقتی رسیدیم دیگه نم نم میزد و قطع شد آره گشتی زدیم تو خیابون ولیعصر و بابایی برام یه کیف پول چرم خوشگل برام خرید و شام خوردیم و رفتیم .تاترش روبروی پارک لاله بود . به بابایی گفتم اگه صندلی های آخر بود نگیره بابایی هم نامردی نکرده بود و ردیف 1 رو گرفته بو...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

یه پست بووووودار .. سلام گلم سلام به روی ماهت عزیز دل مادر سلام گلگلکم  خوبی عزیزم ؟ اون بالا مالاها خوش میگذره ؟ ای بابا اینا که دیگه معلومه . مامانی عزیزم . گل نازم . عشقم امروز رفتم جواب آزمایشم رو هم گرفتم و برای فردا هم از دکتر جدیدی که پیدا کردم وقت گرفتم البته کسی معرفی کرده بهم . توکل بر خدا برم ببینیم چی میشه . جواب آزمایش رو  که خودم نگاه کردم همه چی نرمال بود خداروشکر . انقدر که آزمایش دادم دیگه ماهر شدم . حالا برای فردا هر چی تا حالا آزمایش دادم رو با جواب عکسم و با جواب یه سونویی که انجام داده بودم قبلا رو همرو جمع کردم که ببرم پیش دکتر به امید خدا . بابایی بیچاره هم سرما خورده و الان هم رفته دکتر . بابایی دیروز ...
4 خرداد 1392