بدون عنوان
فال حافظ من دیشب بابایی که دید من حوصلم سررفته و کسلم زنگ زد به دوستامون و رفتیم بیرون منم یه مسکن خوردم و رفتیم ، اونجا یه پسر کوچولویی که فال حافظ میفروخت اومد و فال گرفتیم و گفتیم خودش بهمون بده و وای خدا نمیدونید که چقدر این پسر مودب بود و تمیز بعد چشماش رو هم بست و خیلی جدی با تمام وجود و از ته دلش اون فال رو برمیداشت من که اگه بد نبود گریه میکردم و دلم میخواست بغلش کنم ، حالا فالم انقدررررررررررررررررررررررررر راست بود که من و بابایی همینجوری مونده بودیم و بهم نگاه میکردیم ، حالا اینجا مینویسم . ای باد مشکبو بگذر سوی آن نگار بگشا گره ز زلفش و بویی بمن بیار با او بگو که ای نا مهربان من&nb...


