آوای نازمآوای نازم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره
آنا ی نازمآنا ی نازم، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

هدیه ناب خدا

بدون عنوان

فال حافظ من دیشب بابایی که دید من حوصلم سررفته و کسلم زنگ زد به دوستامون و رفتیم بیرون منم یه مسکن خوردم و رفتیم ، اونجا یه پسر کوچولویی که فال حافظ میفروخت اومد و فال گرفتیم و گفتیم خودش بهمون بده و وای خدا نمیدونید که چقدر این پسر مودب بود و تمیز بعد چشماش رو هم بست و خیلی جدی با تمام وجود و از ته دلش اون فال رو برمیداشت من که اگه بد نبود گریه میکردم و دلم میخواست بغلش کنم ، حالا فالم انقدررررررررررررررررررررررررر راست بود که من و بابایی همینجوری مونده بودیم و بهم نگاه میکردیم ، حالا اینجا مینویسم .   ای باد مشکبو بگذر سوی آن نگار      بگشا گره ز زلفش و بویی بمن بیار با او بگو که ای نا مهربان من&nb...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

روز دیــــدار سلام گلم سلام عشقم سلام زندگی من مامانی امروز صبح خوابتو دیدم عزیزم البته رفته بودم سونو اونجا دیدمت ولی یه صورت گرد و تپل داشتی و تازه اونجا داشتم با خودم میگفتم شبیه بابایی هستی ولی بعد دیدم نه بیشتر صورتت شبیه خودمه ، دکتر داشت قسمتای بدنت رو نشونم میداد و منم خودم گفتم این ستون فقراتشه ؟ دکتر هم گفت آره ولی بعدش منو فرستاد یه سونو دیگه یه جای دیگه برم که منم برای اینکه برم اونجا مجبور شدم خبر اومدنت رو به مامان اینا بدم و بعد که رفتم  تو مسیر انقدر برام مشکلات پیش میومد که من همش نگران این بودم که سر وقت نرسم و تو همین حین با صدای سنتور همسایه بیدار شدم . درسته خیلی کم بود ولی واسه من اندازه تمام دنیا بود عزیز ما...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

بازم امیــــــــــــدم به تو خدا مامانی باز دوباره یه ماه دیگه اومد که من دوباره امیدوارم که تو این ماه بیای . من و بابایی منتظرتیم عزیزکم ، دیشب تا خوابم ببره کلی بهت فکر میکردم و واسه خودم تصورت میکردم که چه شکلی میشی و واااااااااای اون دستای کوچولو و لطیفت رو تصور میکردم و هزاران بار بوسه بارونشون کردم و لپای تپلو و لطیفت رو . مامانی زودتر بیا که دیگه طاقتم طاق شده . دیگه بابایی هم میگه که دلش برات تنگ شده و میخواد که باشی کنارمون . اگه این ماه بیای تو دلم تقریبا خرداد ماه سال 92 به دنیا میای . وای خدا یعنی میشه ؟ خداجون برای تو که کاری نداره خوب چی میشه یکی از اون فرشته هاتو سر بدی تو دلم ؟ قول میدم امانت دار خوبی باشم . وای خدا چقدر...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

میخوامت و منتظرتم مامانی سلام عزیز دل مادر . الهی مادر به قربونت . دلم برات تنگ شده خیــــــــــــــــــــلی . ایشالله که اومده باشی و الان تو دلم باشی و خودت درک کنی دلتنگیم رو برات . 24 ام تاریخ پریودم هست . تقریبا یک هفته باید صبر کنم تا متوجه بشم که پیشمون هستی یا نه . زندگی بدون تو سخته برام مامانی البته که کنار بابایی برام بهشته ولی با تو یه چیز دیگست پس بیا بذار تجربش کنم . بیا و اسمم رو مادر بذار فرزندم . [ شنبه 18 شهريور 1391 ] [ 17:51 ]
4 خرداد 1392

بدون عنوان

هویجوری .. امروز رفتم خرید برای خونه . بعد کلی خرید کردم و سنگین وقتی اومدم خونه با خودم گفتم وااااااااااای اگه اومده باشی . خلاصه که نگرانت شدم مامانی . پنجشنبه هم عروسی همکارمه و ریشه موهام یه کوچولو دراومده و نمیخوام رنگ کنم آخه اگه اومده باشی اونوقت چی ؟ نه من این کارو نمیکنم . اصلا برام مهم نیست که دیگران چه فکری میکنن . هورااااااااااااااا مامانی . پس بیا که مامانیت ضایع نشه . دوووووووووووووست دارم . واااای مامانی انقدر از این خرسا teddy bear دوست دارم که نگو حتما حتما ببینم میخرم . [ يکشنبه 19 شهريور 1391 ] [ 18:25 ] ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

بازم نیومدی سلام دردونه بازم که نیومدی ؟ مامانی نمیدونم چه حکمتی هست که خدا اجازه نمیده شما بیای پیش ما ولی هر چی هست میدونم به صلاحمونه . مامانت مریــــــــــــض شده بدجوری . بدنم عفونت شدید گرفته . به خاطر اینکه رفتم تو دریا و آب گرم اینطوری شدم . دعا کن زودی خوب شم اصلا حالم خوب نیست مامانی . بابایی هم منو میبینه ناراحت میشه . [ جمعه 24 شهريور 1391 ] [ 18:00 ]
4 خرداد 1392

بدون عنوان

خدایا خداجونم دلم برات تنگه . خیلی دلم میخواد داشته باشمت . انقدر جسم و روحم خستست که نگو . دیگه نمیدونم چی کار کنم . دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه . همش ته دلم غمگینه . هر لحظه به یادتم هر لحظه . دلم گرفته . بغض گلوم رو گرفته . دلم میخواد فقط بشینم و گریه کنم و بس . دست و دلم به کار کردن و درس خوندن نمیره اصلا . دلم میخواد بمیرم . نمیتونم صبرکنم آخه چقدر انتظار . بعدشم که میگی خوب صبر میکنم مگه میگذره زمان .  گریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ..  خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن . خیلی خستم . دلم میخواد برگردم به دوران بچگیم و همونجا بمونم . گریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه .. خدایا چ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

٣ مهر 90 امروز سوم مهر یکسال گذشت از روزی که رفتم پیش دکترم و گفتم میخوایم اقدام کنیم برای بارداری . پارسال فکر میکردم که این موقع دیگه تو بغلمی . چه خیالاتی . چقدر خوشحال بودم . هـــــــــــی . اون موقع وقت دکتر گرفتم که تا آزمایشات رو انجام بدم بشه آبان اقداممون برای اومدنت و شما مرداد ماه به دنیا بیای که مردادی بشی مثل بابایی مهربووووون خونگرم اجتماعی بااراده مدیر و استوار مثل یه کوه . ولی زهی خیال باطل که هنوزم نیستی کنارمون ولی امیدوارم که دیگه آبان امسال بیای عزیز دلممممممم . امروز هم وقت گرفتم که برم ولی دکتر نیست و چهارشنبه وقت داد که با بابایی میخوام برم . برامون دعا کن فرشته . راستی به بابایی گفتم که بیا برای نی نی مون یه چیز...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

نی نی نااااااااااااااااااز دار نی نی ناز نازی من چقدر شما نااااااااااااز داری خداجون . مادری گفتم که وقت گرفته بودم و با بابایی رفتیم پیش دکترم و گفتم که بازم شما نیومدی دیگه صبر کردن ما هم تموم شد و برامون کلــــــــــــی آزمایش نوشت و برای من یه عکس هم نوشت . آزمایش رو باید 3 روز بعد از تموم شدن پریودم انجام بدم و با جواب عکس و آزمایش خودم و بابایی ببرم نشونش بدم که ببینیم مشکل کجاست که شما ناز میکنی . بابایی میگه دکترت رو عوض کن گفتم حالا بذار جواب آزمایشاتمون رو نشونش بدم ببینم چی میگه بعد پیش یه دکتر دیگه هم میبرم . دعا کن مشکل خاصی نباشه نی نی توچولوی ما . عاشقتونم . عاشق شما و بابایی مهربونت . مامانی قول بده اومدی قدر بابایی رو ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

ورزش سلام مامانی . سلام عشقم نفسم زندگیم بیا که دلم برات یه ذره شده و دیگه طاقت دوریت رو نداره . مامانی شروع کردم دوباره ورزش کردنو با اراده ی بیشتر از قبل . به غیر از باشگاه با دوستم میریم پارک پیاده روی و یکم هم میدوییم . خیلی احساس خوبی دارم کلی انرژی میگیرم و دیگه روحیم هم کسل نیست . دیگه همین دیگه همه چی خوبه و خوش به غیر از نبودن شما و دلتنگی برای شما . من و بابایی خیلی همدیگرو دوست داریم و خوب و خوشیم و هیچ چیزی کم نداریم به جز شما . مامانی نمیخوای بیای ؟ آخه چرا ؟ هان ؟ اصلا بیخیال باز دوباره یادت میوفتم و اعصابم داغون میشه و گریم میگیره و دپرس میشم و بدتر از همه اعصاب بابایی رو خورد میکنم و بیچاره رو اذیت میکنم و ناراحت میشه ....
4 خرداد 1392