بدون عنوان
دیشب بابایی که دید من حوصلم سررفته و کسلم زنگ زد به دوستامون و رفتیم بیرون منم یه مسکن خوردم و رفتیم ، اونجا یه پسر کوچولویی که فال حافظ میفروخت اومد و فال گرفتیم و گفتیم خودش بهمون بده و وای خدا نمیدونید که چقدر این پسر مودب بود و تمیز بعد چشماش رو هم بست و خیلی جدی با تمام وجود و از ته دلش اون فال رو برمیداشت من که اگه بد نبود گریه میکردم و دلم میخواست بغلش کنم ، حالا فالم انقدررررررررررررررررررررررررر راست بود که من و بابایی همینجوری مونده بودیم و بهم نگاه میکردیم ، حالا اینجا مینویسم .
ای باد مشکبو بگذر سوی آن نگار بگشا گره ز زلفش و بویی بمن بیار
با او بگو که ای نا مهربان من باز آ که عاشقان تو مردند از انتظار
دل داده ایم و مهر تو از جان خریده ایم بر ما جفا و جور فراقت را و مدار
کردی بروزگار فراموش بنده را زنهار عهد یار وفادار یاد آر
ای دل بساز با غم هجران و صبر کن ای دیده در فراقش از این بیش خون مبار
باری خیال دوست ز پیش نظر مشوی چون بر وصال یار نداریم اختیار
حافظ تو تا بکی غم حال جهان خوری
بسیار غم مخور که جهان نیست پایدار
ای صاحب فال از انتظار و چشم براهی به تنگ آمده ای و برای رسیدن به مقصودت دلواپس هستی و لحظه شماری میکنی با تمام امید دل و جان خود را به این نیت بسته ای و از این بابت بسیار رنج میبری و هر چند گاه در این تفکرات فرو میروی شاید که خداوند و روزگار به تو پشت کرده اند و بخت و اقبال از تو رو گردان شده و یزدان پاک ببه عجز و ناله های تو توجهی ندارد .
ولی تو باید ثابت قدم و استوار و دوراندیش باشی و میبایست صبوری پیشه سازی و از این روزگار که علی الظاهر بر وفق مراد نیست منال که حکمت الهی است . در رویاهای بی انتها فرو مرو و خیال بافی مکن که به هدف و آرزو رسیدن در نهایت بدست خداست.
حال از این پس به او متوصل شو آگاه باش که در این دنیای فانی غم و اندوه بسیار مخوری که عمر زودگذر است و مایه آه و دم .


بدون عنوان
