بدون عنوان
سلامممممممممممممممممم خوشگلم عشقمممممممممممممممممممممم
مامانی دیشب بابایی پیشنهاد داد که بریم بیرون قبلش چون کاری داشتیم زنگ زدیم غذا آوردن خونه خوردیم . طبق معمول غذای مورد علاقه ی من کباااااااااااااب همین الانم دهنم آب افتاد انقدر که من شکمو تشریف دارم و کباب دوست میدارم .من اولش دوست نداشتم که بریم بعد که دیدم بابایی دوست داره دیگه چیزی نگفتم رفتیم و من پیشنهاد دادم بریم آبشار تهران خیلی دوست دارم اونجارو اون بالا که میرم خیلی بهم آرامش میده و کلی لذت میبرم . برخلاف همیشه که بابایی دوست داره دسته جمعی بریم گردش اینبار 2تایی رفتیم و من هم بساط چایی هم برداشتم و رفتیم بالا و یه جای دنج روی یه سنگ بزرگ کنار یکی از آبشارا پیدا کردیم و یه ساعتی شد نشستیم اونجا کلیییییی حرف زدیم ولی سرد هم بود بعدش رفتیم جای دیگه ای نشستیم و چایی خوردیم تو هوای سرد اون بالا خیلی چسبید . میدونی بابایی چی میگفت ؟ میگفت من تو زندگیم دیگه هیجی کم ندارم به جز بچه که اونم بیاد کامل کامل میشه . میگفت الان رو صندلی عقب جای بچمون خالیه . این حرفو که زد من اینجوری
شدم آخه وقتی داشتیم میرفتیم من اومدم که وسایلم رو بذارم رو صندلی عقب همین موضوع اومد تو ذهنم ولی چیزی نگفتم و بعدش بابایی همونو گفت . به این نتیجه میرسیم که من و بابایی چقدر فکرامون به هم نزدیکه . این یه موردش بود انقدررررررر پیش اومده که وقتی من به چیزی فکر میکردم همونو بابایی گفته و یا بلعکس که دوتاییمون هم موندیم . ولی خیلی خوش گذشت و چسبید و کلی روحیمون عوض شد . دوربین هم برده بودم ولی یادم رفت عکس بگیرم انقدر که گرم صحبت بودیم . ایشالله بیای و سه تایی بریم گردش آرزوی من . بوس بوس
چند روز پیش پسر یکی از همکارام به دنیا اومد . اسمش رو یا سبحان میذارن یا امیرعلی .قبل از عید 91 بود داشتم از آزمایشگاه میومدم که همین همکارم رو دیدم با همسرش جلوی آزمایشگاه تازه فهمیده بودن که بارداره و کلی خوشحال شدم براش . منم که همیشه تو راه آزمایشگاه و مطب دکتر و داروخانه و ...


بدون عنوان
