بدون عنوان
دَرررررررررررررررررد من و بابایی بحثمون شده و الان هم قهریم و من اومدم تو اتاق و درو هم بستم و خیلی ناراحتم ازش . به خاطر اینکه بحثمون و ناراحتیمون به خاطر موضوع دیگه ای بود ولی وقتی مامان بزرگت گفت که بچه بیارید تا از تنهایی در بیایید بابات گفت که مگه من باید بچه به دنیا بیارم و با این حرفش علنن گفت که مشکل از من نیست . اینکه میدونن من و بابایی خیلی بچه دوست داریم و تا حالا نیاوردیم شک کردن حتما که یه مشکلی هست و وقتی بابایی اینو گفت مامان بزرگت یه نگاهی به من انداخت و منم چاره ای نداشتم جز یه لبخند زورکی زدن . وقتی رفتن منم به بابایی گفتم که خوبه هنوز مشخص نشده که مشکل از کیه و یا من نازام تو اینجوری گفتی . منم که بغضم گرفته بود نخواست...


