بدون عنوان
من و بابایی بحثمون شده و الان هم قهریم و من اومدم تو اتاق و درو هم بستم و خیلی ناراحتم ازش . به خاطر اینکه بحثمون و ناراحتیمون به خاطر موضوع دیگه ای بود ولی وقتی مامان بزرگت گفت که بچه بیارید تا از تنهایی در بیایید بابات گفت که مگه من باید بچه به دنیا بیارم و با این حرفش علنن گفت که مشکل از من نیست . اینکه میدونن من و بابایی خیلی بچه دوست داریم و تا حالا نیاوردیم شک کردن حتما که یه مشکلی هست و وقتی بابایی اینو گفت مامان بزرگت یه نگاهی به من انداخت و منم چاره ای نداشتم جز یه لبخند زورکی زدن . وقتی رفتن منم به بابایی گفتم که خوبه هنوز مشخص نشده که مشکل از کیه و یا من نازام تو اینجوری گفتی . منم که بغضم گرفته بود نخواستم جلوش گریه کنم اومدم تو اتاق و گریـــــــــــــــــــــه ... خیلی ناراحتم . کسی رو هم که ندارم باهاش دردودل کنم جز اینجا . مامانی بیا و با اومدنت عشق و آرامش رو برگردون به زندگیمون . این مدت هم که هر فیلمی نگاه میکنیم حتما حتما حتمــــــــــا توش موضوع نازایی زن داستان وجود داره و تو این مدت نه من و نه بابات حرفی نمیزنیم و بعد با این جمله که اه چه فیلم بیخودی کانال عوض میشه . خیلی داغونم خیلی . احساس میکنم روحم پیر شده و چروکیده به خاطر این موضوع . دیگه هیچیه هیچــــــــــــــــــی خوشحالم نمیکنه . با هر اتفاقی هر حرفی هر حرکتی من یادش میوفتم و دلم تیکه تیکه میشه و خورد شدنش رو کـــــــــــــــــــــــــــامل احساس میکنم و قشنگ قلبم درد میگیره مثل الان...
الان یادم افتاد که چند روز پیش خوابی که دیدم همین بوده و تعبیر شده دیگه و موندم چرا اون خوابایی که تورو میبینم و تو بغلم هستی تعبیر نمیشن ...


بدون عنوان
