آوای نازمآوای نازم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
آنا ی نازمآنا ی نازم، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

هدیه ناب خدا

بدون عنوان

نی نی نااااااااااااااااااز دار نی نی ناز نازی من چقدر شما نااااااااااااز داری خداجون . مادری گفتم که وقت گرفته بودم و با بابایی رفتیم پیش دکترم و گفتم که بازم شما نیومدی دیگه صبر کردن ما هم تموم شد و برامون کلــــــــــــی آزمایش نوشت و برای من یه عکس هم نوشت . آزمایش رو باید 3 روز بعد از تموم شدن پریودم انجام بدم و با جواب عکس و آزمایش خودم و بابایی ببرم نشونش بدم که ببینیم مشکل کجاست که شما ناز میکنی . بابایی میگه دکترت رو عوض کن گفتم حالا بذار جواب آزمایشاتمون رو نشونش بدم ببینم چی میگه بعد پیش یه دکتر دیگه هم میبرم . دعا کن مشکل خاصی نباشه نی نی توچولوی ما . عاشقتونم . عاشق شما و بابایی مهربونت . مامانی قول بده اومدی قدر بابایی رو ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

ورزش سلام مامانی . سلام عشقم نفسم زندگیم بیا که دلم برات یه ذره شده و دیگه طاقت دوریت رو نداره . مامانی شروع کردم دوباره ورزش کردنو با اراده ی بیشتر از قبل . به غیر از باشگاه با دوستم میریم پارک پیاده روی و یکم هم میدوییم . خیلی احساس خوبی دارم کلی انرژی میگیرم و دیگه روحیم هم کسل نیست . دیگه همین دیگه همه چی خوبه و خوش به غیر از نبودن شما و دلتنگی برای شما . من و بابایی خیلی همدیگرو دوست داریم و خوب و خوشیم و هیچ چیزی کم نداریم به جز شما . مامانی نمیخوای بیای ؟ آخه چرا ؟ هان ؟ اصلا بیخیال باز دوباره یادت میوفتم و اعصابم داغون میشه و گریم میگیره و دپرس میشم و بدتر از همه اعصاب بابایی رو خورد میکنم و بیچاره رو اذیت میکنم و ناراحت میشه ....
4 خرداد 1392

بدون عنوان

یاد تو .. مامانی وقتی یادت میوفتم داغون میشم و اعصابم بهم میریزه و بیچاره بابایی رو هم میرنجونمش از خودم . چیکار کنم خدا ؟ مامانی بیا دیگه . بیا تا زندگیمون سروسامون بگیره . الان هم بابایی باهام قهر کرده . یعنی دلشو شکوندم خوب چیکار کنم دست خودم نیست . حالا با این وضع داریم میریم مهمونی . البته الان میرم از دلش در میارم . به امید اومدنت عزیزم . بوس بوس بوس .. [ پنجشنبه 13 مهر 1391 ] [ 19:16 ] ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

تصحیح درخواستم از خدا چند روز پیش که رفته بودم پیاده روی با خانومی که از آشناها بود صحبت میکردیم و داشت میگفت که آره خونه ی قبلیمون رو با زور از خدا خواستیم و چقدررررررررررررر هم سختی کشیدیم براش و چقدر هم ضرر کردیم ولی این خونه جدید رو نه انقدر هم برامون خوب بود که نگو همینجور که صحبت میکرد من یاد خودم افتادم که من چقدر دارم به خدا التماس میکنم برای اومدنت و داشتنت و واااااااااااای خدای من نهههههههههههههههههه من اصلا اینجوری یعنی با زور ازت بچه نمیخوام . هر موقع که خودت صلاح میدونی همون موقع . امروز صبح یعنی دم اذان صبح روز جمعه بیدار شدم دیگه خوابم نبرد و همه جور فکر میومد تو سرم و بیشتر از همه هم همین فکر و کلی دعا کردم و از خدا خو...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

آسمون دلم ابریِ امروز از صبح که بیدار شدم اصلا حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم و قیافم همش ناله ست و آویزون . بابایی هم که بعد کارش رفته بود دانشگاه و دیر اومد خونه و شام خوردیم و اومدیم که یکم صحبت کنیم که نزدیک بود که بحثمون بشه آخه بابایی خسته بود و من بیحوصله خوب دیگه بهتر از این نمیشه که دیگه دوتاییمون هم فهمیدیم اوضاع از چه قراره دیگه ادامه ندادیم و من اومدم تو اتاق سر مجله خوندن و نت و بابایی هم که داشت خوابش میبرد رفت رو تخت خوابید و منم که اینجام . پیاده روی و ورزش هم حالم رو خوب نکرد . هرماه این مجله ی نی نی+ رو میخونم که کلا درباره ی بارداری چه قبلش و چه بعدش . همیشه قسمتی که خواننده ها از تجربه ای که داشتن و گفتن میخونم گری...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

دلتنگی بابایی سلام عزیز دلم مامانی این ماه که نیومدی راحتتر کنار اومدم برخلاف ماههای قبل . به امید اینکه زودی بیای پیشمون عزیزم . مامانی نمیدونی که چقدر به فکرتم و هر لحظه به تو فکر میکنم . توی خونه هر لحظه . بیرون تو خیابون تو اتوبوس تو مغازه مهمونی ها هر جا و هر ثانیه به فکرتم . بابایی که خیلی دلش برات تنگه . باباییی که اصلا بروز نمیداد میگه که دیگه واقعا دلم میخواد که بچه داشته باشم و واقعا اینو دارم حس میکنم و هر لحظه به فکرشم اینارو خود خودش گفتا باورت میشه بابایی ؟ الهی من بمیرمممممممممممممممممممم نبینم این لحظه ها رو عزیزم . خدایا خدای عزیزم خدای مهربونم همه ی اونایی که بچه میخوان بهشون یه بچه ی سالم و صالح عطا کن من هم ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

خدایا   من دلم نـــــــــــــــــــــــــــــــــی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی میخواد خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا فریاد بی صدای دلم رو میشنوی خداااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  سنگینی دلم رو حس میکنی خدااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟ صدای شکستن قلبم رو میشنوی خدااا ؟؟؟   [ يکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 0:44 ]
4 خرداد 1392

بدون عنوان

پاییــــــــــــــــز زیبای من جگر گوشه ام نفسم زندگیم   امروز اولین روز آبان ماه هستش . من عاششششق پاییزم و مخصوصا آبان ماه . پاییز رو به خاطر رنگ هایی که خداجون برای طبیعتش انتخاب کرده و مخصوصا مخصوصا باروووووووووووووونش که دیوووووووووونشم . وقتی صدای بارون که میاد دیوونه میشم انقدر که دوسش دارم . وقتی که بارون میباره دلم میخواد فقط و فقط از اول تا آخرش بشینم و تماشاش کنم و به صداش گوش کنم و بوش کنم و هی نفس عمیـــــــــق بکشم و لذذذذذذذذذذذت ببرم . موقعی که بارون میباره احساس میکنم به خدا نزدیکترم و خدا داره فقط و فقط به من گوش میکنه و منم همش در حال زمزمه کردن دعاهام هستم . وااااااااااااااایی دلم بارون خواست . [ دوشنبه...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

قربونت برم خداجون که صدامو شنیدی سلام گلم عزیز دل مامان فدات بشم که دارم بهت نزدیک میشم . امروز رفتم آزمایشگاه پذیرش شدم و قرار شد که ساعت 12 ازم خون بگیرن از اونجایی که ساعت 9 بیدار شده بودم باید 3 ساعت میگذشت . بعدش گفتم تا ساعت 12 برم عکسم رو بندازم فکر میکردم مثل همون عکسای رادیولوژیی که از دست و پا میندازن هست دیگه و رفتم خانم دکتر گفتن که باید مثانت پر باشه و یه چیز شیرین بخوری منم گفتم که آخه واسه آزمایشم نباید چیزی بخورم . دکتر هم گفت این عکسو باید 2 روز بعد تموم شدن پری انجام بدی بذاری برای روز سوم رحمت سفت میشه و اذیت میشی . منم رفتم آزمایشم رو انداختم برای فردا و اومدم برای عکس و کلی آب خوردم و قدم زدم و بعدش رفتم سونو شدم...
4 خرداد 1392