بدون عنوان
سلاااام مامانی ، شبت بخیر عزیز دلممم ، وقتی اومدم تو سایت احساس کردم که خیلی دلم برات تنگ شده و تا حالا اینجوری نشده بودم ، یه حس خوبی هم دارم همراه دلتنگی البته یه حس نزدیک بودن یه حس اینکه شما منو دوست داری ، دوست دارم مامانی ، دیگه انگار برام عادی شده که باید منتظرت باشم و خیلی خودمو اذیت نمیکنم ، چون اونجوری هم خودم اذیت میشدم هم بابایی هم همین باعث میشد که شما بترسی و نیای پیشمون ، خیلی سخت بود و هست گلم ولی دیگه باید درستش کنم تا که شما زودی بیای ، اصلا اگه دوست هم نداشتی نیا قربونت برم نازم هر جور که دوست داری شما نفسم مامانیت امشب خیلی ناراحته به دلیل موضوعی و همش یادم میاد کلی اعصابم خورد میشه و نتیجش اینه که خوابم نبرده تا الان که ساعت 2 و نیمه نصفه شبه ، این موضوع اصلا ارتباطی به باباییت نداره که یه موقع ناراحت بشی به خانواده ی خودم مربوط میشه ، فردا هم باید صبح زود بیدار شم برم خونه ی مامانم ، شما نی نی من برای مامانیت فقط دعا کن عزیزم خیلی به آرامش احتیاج دارم . امیدوارم هر کسی هر مشکلی داره مشکلش برآورده به خیر بشه انشالله .
یه جورایی اطرافیان همه منتظر اومدن شما هستن و به ما یه جورایی میفهمونن ،امروز مامانم وسط حرفاش گفت خودت مادر میشی میفهمی من چی میگم وقتی اینو گفت اشک تو چشمام اومد و خودمو کنترل کردم که گریه نکنم ، خیلی دوست داشتم بهش بگم مامان دلم میخواد برام دعا کنی ، دعای پدر و مادر در حق فرزندشون برآورده میشه .


بدون عنوان
