بدون عنوان
آشتی آشتی آشتی
مامانی امروز صبح با بابایی آشتی کردم آخه خیـــــــــــــلی دلم براش تنگ شده بود خیلی ، دیگه طاقت نیاوردم و صبح که میخواست بره سرکار باهاش آشتی کردم ، الان که فکر میکنم به خودم میگم چجوری تونستم 2 روز قهر بمونم !!! مامانی ببین دیگه چقدر عصبانی شده بودم !!! ولی بابایی هم دلش برام تنگ شده بود ، هوراااااااااااااااااااا آشتـــــــــــی . خداجونم عاشقتم خیلی دوست دارم به خاطر همسر مهربونم .
این چند روز حالا انقدر کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش میان که آدمو دق میدن ، همیشه همینجوریه که وقتی میخوای روزا زود بگذرن دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر میگذرن .
[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 13:54 ]
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
