خواب شیرین من
سلام گل دخترم
مامانی ساعت 4 و نیم یا 5 و نیم صبح بود که از خواب بیدار شدم و داشتم خواب شما رو میدیدم دختر قشنگم توپول موپول مامان .. مامانی چقدر شیرین بودی باورم نمیشد که داشتم شما رو میدیدم و اول دستت رو بوسیدم و بعدش بغلت کردم و با دقت صورتت رو نگاه میکردم و موهات مشکی نبود و یکم روشن بود و پُر . لپی بودی داشتم نگاهت میکردم و با خودم میگفتم که به کی رفتی و بیدار شدم ولی خیلی خوب بود و دلم میخواست همون موقع بابایی رو بیدار کنم و براش تعریف کنم ولی دلم نیومد . تا دوباره خوابم ببره به خوابم فکر میکردم که خوب یادم بمونه که به بابایی بگم . مرسی مامانی که اومدی به خوابم .
الان هم دارم چاقاله بادوم میخورم و مینویسم . چند وقته هوس فسنجون کردم و وقت نمیشه مامان فاطمه بگم درست کنه .
راستی عزیز و آقاجون فردا میان از کربلا . امروز هم که با مامان فاطمه صحبت میکردم داشت برای شما طلا سفارش میداد به بابای زندایی سولماز که برای شما درست کنه و نگین صورتی هم انتخاب کرده . دستش درد نکنه و سلامت باشه همیشه .. امروز 20 هفته و 2 روزه هستی آوای دلنشینم ..


خواب شیرین من
